“the king of the world”

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۹

در شبستان مصلی مشغول قدم زدن و سرک کشیدن به این غرفه و آن غرفه هستیم که صحنه ی جالبی توجه مارا به خود جلب میکند!
میان این همه سوژه،
بازدید کننده ی خارجی در حال عکاسی از تصاویرنصب شده از آقا و امام “ره” است.
دوستم نزدیک می رود و سلام می کند.
مرد آلمانی با کنجکاوی خاصی درباره ی تصاویر می پرسد!
کنار ایستاده ام و منتظر پاسخ دوستم،

سرش را بالا می گیرد، نگاه عمیقی به عکس امام”ره”  می کند و می گوید :

“the lord of the world”

بعد همانطور که سینه اش را صاف می کند، یک قدم جلوتر می رود،
با غرور کنار عکس آقا می ایستد و رو به مرد می گوید:

“the king of the world”

نگاهم را به عکاس خارجی می دوزم،
این بار با توجه و احترام خاصی به تصاویر نگاه می کند و زیر لب می گوید:

“ooo”

یا کاشف الغم!

شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹

ذکر أمن یجیب گرفته ام،
نه ۵ بار، که ۵ ها بار؛
به که می توانم بگویم
که مضطرم تویی …

امیدوار

شهریور ۱۰م, ۱۳۸۹

دروغ است اینکه کسی ادعا کند،

به امید نشسته!

اول خصوصیت امیدوار،
ایستاده بودن است…

انگار، آخرین رمضان!

شهریور ۱۰م, ۱۳۸۹

“شاید این آخرین رمضان باشد”

گلو و چشم‌هایم،
از بیم این جمله،
خشک شده‌اند…

گلو و سرفه‌های دردآورش را بیخیال،
اَعِنّی بِالْبُکآءِ عَلی نَفْسی…

حلالی که میان حرام ها گم شد

شهریور ۱۰م, ۱۳۸۹

حلالی نان و خرماهای علی
چه زود لابه لای لقمه های حرامشان گم شد؛
چند سال بعد، با شمشیرهای از غلاف درآمده
خیره ی دهانی بودند که کلامش را نمی فهمیدند؛
حسین بی علی می گفت حرف حق مرا قبول نمی کنید
چون مال حرام بیت المال در شکم هایتان هست
خیره ی دهانش بودند؛ نه برای گوش دادن کلامش
خیره بودند تا ببینند چگونه سر از بدنش… 
حلالی نان و خرماهای علی
چه زود لابه لای لقمه های حرامشان گم شد…

ولی شناسی

شهریور ۹م, ۱۳۸۹

از صبح دیروز
برخی مردم  بلاد مسلمین
فهمیدند علی
نماز هم می خواند؛
علی که با همسر پیامبر و خود پیامبر
اولین نماز جماعت های اسلام را برپا می کردند؛
قبل از آنکه شمشیر جهالت، فرق ولی را بشکافد
باید او را شناخت

روز پدر

شهریور ۸م, ۱۳۸۹

برای بچه یتیم ها
روز پدر
سه روز است؛
از صبح امروز که خبر از مسجد کوفه در شهر می پیچد، شروع می شود
با کاسه های شیر در دست
ادامه می یابد
می رسد تا ۲۱ رمضان و …
این یتیمی  تا آمدن روز موعود و ظهور مهدی ادامه دارد

* این سه روز، برای ما روز پدر است؛
کادو، کاسه های شیر آورده ایم

فرمانده حسین

شهریور ۸م, ۱۳۸۹

با هر دردسری بود از میان گل و لای جاده خود را به نخلستان رساندند که فرمانده ژاندارمری در آنجا مستقر بود.

رفته بودند تا او را متقاعد کنند که یک قبضه تفنگ ۱۰۶ همراه با خدمه آن به لشکر امام حسین مامور کند.

جمله درخواست حسین تمام نشده بود که سرگرد گفت:

” فرمانده خودتون را بفرستید تا با من صحبت کنه. اینطور که نمیشه سرسری کار کرد.”

نگاهی به هم کردند و زدند زیر خنده. گفتند:

” آقای خرازی هستند فرمانده … ”

سرگرد از جایش بلند شد و حسین خرازی را بغل کرد:

- ما به امثال شما افتخار می کنیم. تو به ما در این جبهه عزت بخشیدی.

ملی‌گرا

شهریور ۲م, ۱۳۸۹

‫استقلال ملی‌ات را می‌فروشی،
به مارک‌های جور و ناجور چند صد هزار تومانی.

امل بودن چه عیب دارد،
جز عیب بی خرجی؟

به روزِ این روزهای سیاه نباش حالا‬…

لیلی

شهریور ۲م, ۱۳۸۹

لیلی بودن اسبابی دارد که تو نداری!

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت،
دل لیلی از او شوریده‌تر بی!

بیخود ادای لیلی‌ها را در نیاور!

برای چادر مشکی گلدختران

مرداد ۲۷م, ۱۳۸۹

دیروزترها و دیروز +
امروز +

فردا ؟

اذان تا اذان

مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

یکی را تا می‌شنوی،
کامت خشک می‌شود.
نه انگار که تا لحظه‌ای پیش چون گاو گرسنه خورده و نوشیده‌ای…
سحر!

یکی را اما،
تا می‌شنوی سیراب می‌شوی.
نه انگار که تا لحظه‌ای پیش چون گرگ گرسنه‌ای بودی در تکاپوی طعام…
افطار!

هر دو تکبیرند،
اما این کجا و آن کجا!

آخرش!

مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹

بوسه!
شعری که ناسروده ماند بر لب‌های ما ….

ژانر ربنا دوستی!

مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹

اینایی که تا پارسال موقع شنیدن ربنای شجریان سیگار دود می‌کردند و بستنی لیس می‌زدند؛
بعد امسال جار می‌زنند که “ماه رمضان بدون ربنای شجریان برامون سخت و باور نکردنیه”

با حسین

مرداد ۲۳م, ۱۳۸۹

از هر سو آتش می بارید؛ آتش بی رحم اسرائیلی و او تنها مانده بود…
عاشورایش رسیده بود؛ باید میان ماندن و نماندن انتخاب می کرد
“ای داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند…”
قصد رفتن کرد؛ تنهایی توان مقابله با آتش پرحجم و پیشرفته ی اسرائیلی ها را نداشت
روبرگرداند که برود… ناگاه یادش آمد؛
یادش آمد “یا لیتنا کنا معک” گفتن هایش را
ذکر یک روز و دو روزش نبود؛ با این باور بزرگ شده بود
برگشت: امام حسینم! من به شما دروغ نمی گویم
حالا تنها نبود؛ با امام حسینش بود…

بابای شهید

مرداد ۲۳م, ۱۳۸۹

رفته بود زیر قبه امام حسین و دعا کرده بود به خوابش بیاید اما نیامده بود.

بی خیالش شده بود.

گفتیم بیا فلان اعمال را انجام بده تا انشاالله فرجی شود.

گفت: او برای شما شهید است اما برای من باباست. شما برای دیدن بابای تان اینکارها را می کنید!؟

من فقط خواستم پدرم را ببینم…

خبر بی نگار

مرداد ۱۷م, ۱۳۸۹

خبر هست این روزها!
تا دلت بخواهد.

نگاری نیست تا لااقل تبریک بگوید!
به خبرنگاران ممنوعه،

روز خبرنگار را!

و هل یرحم الفقیر ….

مرداد ۱۶م, ۱۳۸۹

چه سر و صدایی میاد از آسمون!
هممم…!!!
چه بوهای خوبی…
انگار خدا داره سنگ تموم میذاره برا مهموناش!
چه سفره ای پهن کنن امسال…
آوازه ش تو هفت آسمون بپیچه…
از این سر زمین تا اون سر آسمون…!!

برم کاسه مو بیارم…
خوبه مهمونا زیادن…
من توشون گمم…
میرم یه گوشه میشینم و…

آخرش  از اون ته مه های سفره ،
یه چیزی هم به گدا میرسه دیگه….؟ نه…

تو و عکس تو

مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

عکست را گذاشته ام در کیفم
هر روز می بینمت،
نه؛
هر روز میبینمش!

بازیگر

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹

احتمالا قاضی نبوده است و آلفرد هیچکاک بوده.
یکسال است هنوز متهمان دارند نقش بازی می‌کنند…

نشسته‌ام و نگاه می‌کنم،
لیست کسانی که ادعای کمک یک میلیاردی آمریکا به سران فتنه را،
تکذیب کرده‌اند…

نیازی که به توضیح ندارد؟

شهیده!

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

این روزها
به بهشت یقین دارم … +

جهاد

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

سر بند تو
حالا بر پیشانی من … +

“سُر مَن رَﺁه”

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

این خلق ندیده شادند ! 
نیا ! +

احتضار

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

دیگر مجالی برای برخاستن از خاک نیست!
شاید لحظه ای ،
قد سر نهادن بر دامن تو و جان دادن …

نوشیدنی داغ !

مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

روزی که بی “لبهای خیس” تو گذشت
نوشیدن یک لیوان دیگر “عطش” بود …!

یکی همین حوالی!

مرداد ۹م, ۱۳۸۹

باتو که حرف می‌زنم
دو چیز توی ذوق می زند؛
طعم تلخ حرف‌هایم
و صبر مالامال از بزرگی تو

بگذرد

مرداد ۹م, ۱۳۸۹

شرمنده‌ی تک تک ثانیه‌هایی‌م
که حرف‌هایت را مزه‌مزه کردی…

ناگاه برای غزه

مرداد ۸م, ۱۳۸۹

تنگی رگ‌هایم را می‌بینم…

ای کاش خونی داشتم،
خبر رسان!

عن النباء العظیم…

اشف صدر الحجة

مرداد ۸م, ۱۳۸۹

غروب جمعه،
شفای خودم را دعا می‌کنم.

من!
یکی از دردهای بزرگ دلت…

عشق مردگی!

مرداد ۵م, ۱۳۸۹

از یک جایی به بعد، نوشته های عاشقانه ات
حکم سنگ نوشته ی مزار را داشت؛
اشک هایت،
گلاب روی قبر…

تن عشقمان در گور می لرزد

مسیحا دم

مرداد ۵م, ۱۳۸۹

اعتبار این زندگی
به اعتبار دم و بازدم
در هوایی است که تو تنفسش کرده ای؛
وگرنه من که سال هاست
مرده ام

*بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد…

من چقدر ساده ام!

مرداد ۳م, ۱۳۸۹

فکر کن!
من چقدر ساده ام؛
لای این برگ های له شده
عطر خاطرات رفته را
جستجو می کنم
من چقدر ساده ام؛
زیر چرخ بودنت
زیر چرخ رفتنت
پاره های این دل شکسته را
جستجو می کنم

من چقدر ساده ام… (+)

فتنه‌ی حرام‌خوران

تیر ۲۹م, ۱۳۸۹

به قول محمدجعفر بهداد:

حرامخواران، فقط لائیک و سکولار و غربزده نیستند،
بلکه تعدادی از شاخص‌ترین چهره‌های آنان عناصری هستند که به نام دین و انقلاب و ارزش‌ها، برای خود حق تصاحب و چپاول قائل‌اند

آن‌ها که هر وقت نظام از عدالت‌گرایی حمایت کرده، با طراحی‌های پیچیده‌ای به نظام فشار آوردند تا هرگونه حرکت منتهی به محدودسازی قدرت‌طلبان و ثروت‌اندوزان را مهار کنند…

چیز مهمی نیست…!

تیر ۲۸م, ۱۳۸۹

اگر داغ دل بود! ما دیده ایم…

ورودی مسجد جامع زاهدان.خارجی.شب

صدای انفجار!
خون!
خون!
تکه های گوشت و پوست چسبیده به درو دیوار و زمین و سقف آسمان!
صدای ناله و شیون و یا حسین (ع)
صدها جوان غرق خون!
پیکری ارباً اربا …..!


اگر داغ شرط است! ما برده ایم…

خانه ی پدر شهید.داخلی.روز

پیرمرد ساهپوش ، قد خمیده ، محزون
با لهجه ی محلی :
“فدای رهبر!”


اگر دل دلیل است! آورده ایم…

بیمارستان.بخش مجروحین.داخلی. روز

نوجوان مجروح
چشمهایش جائی را نمی بیند…
از شدت جراحت بسته است…
به آقا بگوئید:
“این جراحت چیز مهمی نیست …
همه هستی من فدای یک تار موی آقا…”+


ما دشمن آخ و اوخ و افسوسیم
با شوق لبان مرگ را می بوسیم
دریا دریا اگر زما برگیرند !
کم می نشویم، از آنکه اقیانوسیم…

اشعار: زنده یاد قیصر امین پور

چه کسی کم فروشی کرد؟

تیر ۲۶م, ۱۳۸۹

آنها،
گرچه عزادار عزیزانشان،
می گویند:”خونی که در رگ ماست/ هدیه به رهبر ماست”
راست می گویند،
از اعماق دلشان هم هست؛
کشتگان حادثه  هم شهید هستند
و بازماندگان مجروحش، جانباز؛
این اما کاستی تو را
در تأمین امنیت مردم این سرزمین می پوشاند؟!

*از زمین سیستان باز شهادت بارید…

در کرامات و فضائل علامه فضل الله همین بس؛
که با درگذشتشان باعث شدند،
طرفداران نه غزه نه لبنان،
کمی طرفدار لبنانی ها بشوند!

بر اساس کامنتی از امید حسینی عزیز

خودت را به خدا بسپار

تیر ۲۵م, ۱۳۸۹

خودت را به خدا بسپار؛
آن‌گاه نفس کشیدن‌هایت هم خدایی می‌شود.

آن گاه دیگر لازم نیست که شلیک کنی و فراموش کنی! +

من می‌گویم حسین فهمیده و جنید ریگی هر دو صفرند

ما و تمام اعمالمان هم همگی صفریم.
تنها خداست که به صفرهای ما هویت و ارزش می‌دهد.

تو نگذار شکاکی‌گری و فراوانی قرائت‌های بی‌اساس دینی کورت کند.
چشمت را باز کن و ببین،
حبل المتین ولایت را.

صفری که پشتش یکِ ولایت ایستاده،
هیچ ربطی به صفرهای بی‌هویت ما ندارد…

در همین رابطه
منبع عکس

نماز شب

تیر ۲۳م, ۱۳۸۹

خبر آوردن دیشب منزل فلان روحانی را دزد زده است؛

پچ پچ ها شروع شد.

مگر فلانی نماز شب نمی خوانده است!!