ناگاه برای غزه
مرداد ۸م, ۱۳۸۹
تنگی رگهایم را میبینم…
ای کاش خونی داشتم،
خبر رسان!
عن النباء العظیم…
تنگی رگهایم را میبینم…
ای کاش خونی داشتم،
خبر رسان!
عن النباء العظیم…
همه چیز از میوهای ممنوعه آغاز شد!
ما فقط خواستیم اگر روزی تمام کردیم؛ درست همان جایی باشیم که از آن شروع شدهایم.
بعد از پدرمان "آدم"، دیگرانی هم از "او" هر یک به نحوی خوردند؛
اما در این میان، نه خوردن و نه حتی چشیدن،
بلکه تنها نوشتن است، که شد سهم ما از... ؛
میوهی ممنوعه...
مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۳ ق.ظ
سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه.
من تازه به جمع وبلاگ نویسان پیوستم.
به کمک شما دوستان احتیاج دارم
ازتون درخواست داشتم تا به من لینک بدید.
خیلی ممنون می شم.
اگر مقدور بود، به من اطلاع بدید
موفق باشید
[پاسخ]
مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۲۳ ق.ظ
انجام شد
[پاسخ]
مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۹:۱۲ ب.ظ
مرحبا بر تنگی رگهای تو
که شده جام بلای دشمنان در دست تو
ای امان از این همه ظلم و ستم
که شده همچون نمک در زخم تو
خون جاری در رگانت این چنین
می شود بازیچه ی این مظلمین
من دعایت می کنم ای نمکین
که شود رگهای تو سرشار از این
از همین خونی که گویی تو کم است
و دعایی می کنی که مشکل است…
… عن النباء العظیم…
(شعر گفتنم عالمی داره ها… آدم می فهمه چقد از ادبیات دوره و هیچی بلد نیس..
امیدوارم دوستان نویسنده تحمل کنند بی قانونی شعرامو! به شعرام به شعر نیگا نکنین بهتره!!)
[پاسخ]