احتضار
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹
دیگر مجالی برای برخاستن از خاک نیست!
شاید لحظه ای ،
قد سر نهادن بر دامن تو و جان دادن …
دیگر مجالی برای برخاستن از خاک نیست!
شاید لحظه ای ،
قد سر نهادن بر دامن تو و جان دادن …
همه چیز از میوهای ممنوعه آغاز شد!
ما فقط خواستیم اگر روزی تمام کردیم؛ درست همان جایی باشیم که از آن شروع شدهایم.
بعد از پدرمان "آدم"، دیگرانی هم از "او" هر یک به نحوی خوردند؛
اما در این میان، نه خوردن و نه حتی چشیدن،
بلکه تنها نوشتن است، که شد سهم ما از... ؛
میوهی ممنوعه...
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۷:۵۹ ب.ظ
شاید ثانیه ای یا به قدر پلک زدنی..لحظه برای احتضار زمان زیادی ست!
[پاسخ]