“سُر مَن رَﺁه”
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹
این خلق ندیده شادند !
نیا ! +
همه چیز از میوهای ممنوعه آغاز شد!
ما فقط خواستیم اگر روزی تمام کردیم؛ درست همان جایی باشیم که از آن شروع شدهایم.
بعد از پدرمان "آدم"، دیگرانی هم از "او" هر یک به نحوی خوردند؛
اما در این میان، نه خوردن و نه حتی چشیدن،
بلکه تنها نوشتن است، که شد سهم ما از... ؛
میوهی ممنوعه...
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۷:۴۲ ب.ظ
آقا ! به خاطر جمع نشدن آن ۳۱۳ نفر نمی آیی ؟
خب قربونت برم ، به همین خاطر بیا !
[پاسخ]
مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ در ۷:۴۳ ب.ظ
اگر آمدنی هستی،
الان ،وقت ِ آمدن است؛آقا!
بیا
جان ِ مادرت…
[پاسخ]