انگار، آخرین رمضان!
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۹
“شاید این آخرین رمضان باشد”
گلو و چشمهایم،
از بیم این جمله،
خشک شدهاند…
گلو و سرفههای دردآورش را بیخیال،
اَعِنّی بِالْبُکآءِ عَلی نَفْسی…
“شاید این آخرین رمضان باشد”
گلو و چشمهایم،
از بیم این جمله،
خشک شدهاند…
گلو و سرفههای دردآورش را بیخیال،
اَعِنّی بِالْبُکآءِ عَلی نَفْسی…
همه چیز از میوهای ممنوعه آغاز شد!
ما فقط خواستیم اگر روزی تمام کردیم؛ درست همان جایی باشیم که از آن شروع شدهایم.
بعد از پدرمان "آدم"، دیگرانی هم از "او" هر یک به نحوی خوردند؛
اما در این میان، نه خوردن و نه حتی چشیدن،
بلکه تنها نوشتن است، که شد سهم ما از... ؛
میوهی ممنوعه...
نظر بدهید