آبرو
مرداد ۵م, ۱۳۹۰
آدم ها نیششان را می زنند
نمک شان را روی زخم هایت می ریزند
و می روند پی کارشان…
آدم ها آبرویت را با یک کامنت
با دو کلام حرف
سر بازار حراج می کنند
روی غرور له شده ات راه می روند
و می روند پی کارشان…
آدم ها
نیش زدن شان را
نمک روی زخم ریختن شان را
آبروی دیگری حراج کردن شان را
با دروغ های پشت سر کامل می کنند
و می روند پی کارشان…
آدم ها تهمت می زنند، آبرو می برند، دروغ می گویند
اسمش را می گذارند نقد و می روند پی کارشان؛
تو اما هنوز می سوزی
هنوز درد می کشی
آدم ها می روند پی کار و سراغ زندگی شان
تو اما در بی تابی و اضطراب
این سو و آن سو می روی
به در و دیوار می زنی
تا تکه های آبرویت را
از سر زبان این و آن…
ذره های غرورت را
از لا به لای واژه های آن و این…
همه ی وجودت را
از سر بازار
جمع کنی و باز خودت را بسازی
خود خراب شده ات را…
آدم ها اما رفته اند سراغ زندگی شان
آب هم در دلشان تکان نمی خورد
ککشان هم نمی گزد!
*قصه را رها کن؛
خدا هنوز و همیشه، هست
خودش تکه هایت را جمع می کند
و باز می سازدت
نیک که بنگری، اصلاً خراب نشده ای؛
یعز من یشاء و یذل من یشاء
قصه ی حرمت آبروی مؤمن را هم در خانه ای که کسی نیست، مخوان!
امروز را فردایی ست…
**دلم برای “آدم ها” می سوزد…


مرداد ۵م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۳۱ ب.ظ
آی آدمها .. بابا چن بار بگم بیاین نخود شین …
[پاسخ]
مرداد ۶م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۰۸ ق.ظ
طاقت بیار… رفیق!
[پاسخ]
مرداد ۷م, ۱۳۹۰ در ۲:۱۱ ب.ظ
چقدر درد داشت
اما
همون که خودت گفتی
“خدا هنوز و همیشه هست”
[پاسخ]
مرداد ۱۰م, ۱۳۹۰ در ۶:۲۷ ق.ظ
شاید حتی گاهی خودِ من و تو هم..
حتی بدون اینکه بدانیم…
[پاسخ]
مرداد ۱۹م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۳۵ ق.ظ
چقد قشنگ توصیف کردی این آدمارو …
گاهی خود ما هم همین رفتارو میکنیم
[پاسخ]
مرداد ۲۳م, ۱۳۹۰ در ۶:۲۹ ب.ظ
قطاری که ایستاده است زنگش نمیزنند
نه اینکه خصومت نداشته باشند
میترسند
از خودشان نه از قطار
راه که بیفتی میترسند
نه از خودشان
از قطار
راه که افتادی نترس
چون آدمها نیستند کهخ میترسند
سنگ را کودکانی میزنند که فکر میکنند آدمند
از کودک هم که بچگی برمی اید
صبور باش …
[پاسخ]
بهمن ۲۷م, ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۳ ق.ظ
بسیااااااارررررر زیبا!! دم شما گرم!
[پاسخ]