جان و هیچ
آذر ۷م, ۱۳۹۰
جانها همه تو،
و ما همه
بدون تو هیچ!
خودت بیا و تفسیر کن…
بنفسی انت
جانها همه تو،
و ما همه
بدون تو هیچ!
خودت بیا و تفسیر کن…
بنفسی انت
همه چیز از میوهای ممنوعه آغاز شد!
ما فقط خواستیم اگر روزی تمام کردیم؛ درست همان جایی باشیم که از آن شروع شدهایم.
بعد از پدرمان "آدم"، دیگرانی هم از "او" هر یک به نحوی خوردند؛
اما در این میان، نه خوردن و نه حتی چشیدن،
بلکه تنها نوشتن است، که شد سهم ما از... ؛
میوهی ممنوعه...
آذر ۹م, ۱۳۹۰ در ۸:۰۱ ق.ظ
……….پس نوشت……….
این روضهها تا شب عاشورا ادامه دارند؛ اگر عمری و اشکی باشد برای عزای عصرِ عاشورا
……….پس نوشت……….
به حال و هوای این روزهای بچّههای محلهی قدیمیمان حسودیام میشود؛ چه راحت اشک میریزند این جوانها که…
[پاسخ]