ظهر عاشورا
آذر ۱۵م, ۱۳۹۰
در رکابت بجنگم،
تا آخرین نفس!
آخرین نفسم را اما،
تو با چشمانت بگیری…
در رکابت بجنگم،
تا آخرین نفس!
آخرین نفسم را اما،
تو با چشمانت بگیری…
همه چیز از میوهای ممنوعه آغاز شد!
ما فقط خواستیم اگر روزی تمام کردیم؛ درست همان جایی باشیم که از آن شروع شدهایم.
بعد از پدرمان "آدم"، دیگرانی هم از "او" هر یک به نحوی خوردند؛
اما در این میان، نه خوردن و نه حتی چشیدن،
بلکه تنها نوشتن است، که شد سهم ما از... ؛
میوهی ممنوعه...
آذر ۱۵م, ۱۳۹۰ در ۲:۳۰ ب.ظ
سلام…
قبول باشه عزاداری هاتون…
خیلی وقت بود سعادت حضور در وبلاگتونو نداشتم…
أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ وَ جَعَلَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ [عَلَیْهِ] السَّلامُ
التماس دعا…خیلی زیاد…
یا علی
[پاسخ]
آذر ۱۸م, ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۲ ق.ظ
هوالخلاق
تا نگاهت به نگاه دلم افتاد
قدح از چشم من افتاد
و نفس ها به شماره
ارادتمند :
یک کمترین ، امین
[پاسخ]
آذر ۲۰م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۲ ق.ظ
سلام
گفت: یه دختر سه ساله، پای برهنه، با اون همه تیغ و خار بیابون، چطور تا کوفه رفت؟!
گفتم: نرفت، کشیدنش!.
[پاسخ]
آذر ۲۸م, ۱۳۹۰ در ۳:۱۳ ب.ظ
سلام
خیلی زیبا بود
به دلم چسبید
راستی عکس معممت را توی پلاس دیدم
انشاالله خود معممت را ببینم
یاعلی
[پاسخ]