web analytics

Pr0grammer

این یک داستان واقعی است
در تاریخ:۲۷ام تیر ۱۳۸۸

نشسته بود وسط کوچه کنار بچه‌هایش گریه می‌کرد.

موسی پرسید: چرا گریه می‌کنید؟

زن گفت: تو هم مثل بقیه می‌پرسی و می‌روی!

موسی دوباره پرسید.

زن جواب داد: بچه‌هایم بی پدرند، گاومان هم مرده، به نان شب محتاجم.

ایستاد کنار کوچه و شروع کرد به نماز خواندن.

زیر لب چیزهایی گفت و چوب را برداشت و زد به گاو.

حیوان خودش را تکان داد و بلند شد.

زن بدنبال موسی دوید و صدا زد: تو عیسی بن مریم هستی؟

موسی پاسخ داد: عیسی بن مریم نه! موسی بن جعفر.

نوشته شده توسط:

  1. من گفته است:

    چه قشنگ !

    مرسی برای نوشتتون !‌( اخی سیاسی نیست !‌)

    [پاسخ]

  2. یک نفر گفته است:

    شما در همان هزار سال پیش گیر کرده اید و ول کن نیستید.

    [پاسخ]

  3. بنده خدا گفته است:

    من با اجازه تون این مطلب رو با ذکر منبع و لینک در وبلاگم استفاده کردم ، امیدوارم راضی باشید ، اگر هم مانعی داره بفرمایید تا بلافاصله حذفش کنم لبخند

    اینم آدرسش :

    http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/goldokhmar/logid/936531

    [پاسخ]

  4. سوره گفته است:

    نه. خیلی قشنگ بود. داری پیشرفت میکنی برادر مرتضا
    ضمناَ امیدوارم دیانتون هیچ وقت مثل سیاستمون نشه…چون واویلاست سیاست ما

    [پاسخ]

  5. رنگ آشنا گفته است:

    نگرانخنثیافسوس

    [پاسخ]

  6. من گفته است:

    سلام

    کپسول اعتماد به نفسیدا !!!!نیشخند

    : “سلام. سیاست ما که مشکلی نداره. سیاستتون را اصلاح کنید برادر. :دی  ” نیشخندنیشخندنیشخند

    موافقم … خیلی قشنگ بود .

    [پاسخ]

  7. مینا گفته است:

    کاش شما سر موقع به دنیا میومدید چرا ۱۴۰۰ سال تاخیر داشتین؟

    [پاسخ]

  8. امیر گفته است:

    می تونی بگی چطور می تونی اینقدر خر باشی؟

    [پاسخ]

  9. ناشناس گفته است:

    باید خندید به تحجرزدگی تان در حد تیم ملی فوتبالی که رییس ورزش آن مهندس شهرداری است(به قول فیروز کریمی)
    کارهای خودتان را……….

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا