web analytics

Pr0grammer

یک حرف کوچک
در تاریخ:۱۸ام مرداد ۱۳۸۸

با هم رفتند تا بجنگند

با هم مجروح شدند

پدر از سر، برادر از سینه و مادر از دل

نوشته شده توسط:

  1. نادی گفته است:

    همه هست آرزویــم که ببینم از تــو رویی
    چه شود اگر که من هم برسم به آرزویی!

        بشکست اگردل من به فدای چشم مستت
       سر خـــم می سلامت شــکند اگــر سبوئی

       همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
       تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی!

    سخت٬ چون همیشه تمنای دعایمان جدی است التماس دعا
    عیدتان مبارک

    سلام علیکم برادر

    [پاسخ]

  2. کبری آسوپار گفته است:

    جنگ را زندگی کرده اند!

    [پاسخ]

  3. فاطمه آ گفته است:

    به به سلام به دختر عموی گلم کبری آسوپار…قلب
    این وبت رو ندیده بودم…
    وبتون خوبه…
    آدرس وب جدیدمون رو هم وقتی خودم آپ کردم میذارم…
    موفق باشیدخداحافظ

    [پاسخ]

  4. یاران ناب گفته است:

    السلام
    من باب فضولی!
    جناب مرتضی شما فرزند شهید هستید؟

    [پاسخ]

  5. سارا گفته است:

    مرتضی منم می تونم تو وب شما بنویسم. حسابی دلم این جا گیر کرده. اگه اجازه بدین ممنونتون می شم. تازه دست به قلمم هم بد نیست.

    [پاسخ]

  6. سارا گفته است:

    نمی شه بدون جی میل دادن بنویسم. معذوراتی دارم.

    [پاسخ]

  7. مثل هيچ كس گفته است:

    از وقتی همسرش را بردند

    و برادرش را کشتند

    چیزی شبیه اسارت و شهادت شده…

    نبودم اما خوب می فهمم بغض گره خورده اش چه شکلی داشت!

    [پاسخ]

نام *
رایانامه *
تارنما


*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا