web analytics

Pr0grammer

قدم زدم
در تاریخ:۱۴ام آبان ۱۳۸۷

– خانه نمی‌روم.
دلیلش را پرسیدم… موجه نبود.
– به جهنم ؛ حالا می‌خواهی چکار کنی؟
– قدم می‌زنم ؛ تا خود صبح . مثل دیشب.
– ای کاش من هم بودم و با هم شب را صبح می کردیم.
فقط خندید.

می دانستم خندیدنش هم به بستنی خوردنش می‌ماند … ادایی بیش نبود

ماجرا به شب‌های اعتکاف برمی‌گردد. همان شب‌ها که بعد از صحبت‌های جمعی و قرائت قرآن و آوازخوانی(!) در نقطه‌ای خاص!
صحبت‌های دو نفره‌ی ما شروع می‌شد.
همان شب‌ها که هیچ‌کس باور نمی‌کرد عمر رفاقتمان به دو شب هم نمی‌رسد.

بستنی را می‌گفتم یا اعتکاف را؟
قدم زدن را می‌گفتم.
می‌خواست قدم بزند و من هم …
شروع کردم

برایش اس ام اس زدم ” تا خود صبح قدم می‌زنیم”
تا بداند تنها نیست.
تمام مدت قدم زدن در این فکر بودم که چرا
” البلاء للولا”
؟

نوشته شده توسط:

نام *
رایانامه *
تارنما


*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا