web analytics

Pr0grammer

در تاریخ:۸ام اسفند ۱۳۹۰

تصویر:
فیلمی حاصل از بهم دوخته شدن تصویر کفش‌های تو…
از کودکی تا روزی که پوتین رزم به پا کنی

صدا:
من چه شمشیر زدن این کودک را
در رکاب مهدی موعود
دوست می‌دارم…

حرکت:
تندیس اسکار،
شوالیه‌ای را نشان می‌دهد
که شمشیر سربازان جنگ صلیبی را در دست گرفته
و بر روی یک حلقه فیلم ایستاده است… +
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام اسفند ۱۳۹۰

نه زمین و نه حتی آسمان،
هیچ کجا برای تماشا زیبا نیست…

یک نامحرم اما اگر باشد
که در میدان دیدت قرار گیرد…

آن‌وقت دیگر زیبا می‌شود برایت؛
تماشای هر کجا به جز صورت او

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام دی ۱۳۹۰

با خونش،

با آمدن و سر زدنش…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام دی ۱۳۹۰

آبشار موهای تو،
نقاشی پدر

نقاشی دختر اما،
تعریفِ بابا می خواهد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام دی ۱۳۹۰

کودکان ما را،
نمی توانید که بی پدر کنید…

بی پدری خویش را اما
چه ساده اثبات می کنید…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام دی ۱۳۹۰

رسم این است که به دیدن داغدیده می روند…

آقا شما چرا؟

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۶ام دی ۱۳۹۰

نه خود را به گناه یکدیگر تبرئه کنیم
نه از شرم گناه خود بر هم چشم پوشیم

من به عشق
تو هم به عشق

بیا اشتباهات یکدیگر را ببخشیم.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام آذر ۱۳۹۰

مسخره است اینکه به مادری،
سفارش کنی
“فرزندت را…”

مادرها گاهی،
صدای فرزندشان را
از میان یک لشکر می‌شناسند!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام آذر ۱۳۹۰

در رکابت بجنگم،
تا آخرین نفس!

آخرین نفسم را اما،
تو با چشمانت بگیری…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام آذر ۱۳۹۰

دیده ای این که می گویم!

نوزاد وقتی که شیر نخورده،
گریه که می کند صورت خودش را هم
می خراشد…

خودت بیا و تفسیر کن…
یا رازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۷ام آذر ۱۳۹۰

جان‌ها همه تو،
و ما همه
بدون تو هیچ!

خودت بیا و تفسیر کن…
بنفسی انت

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۶ام آذر ۱۳۹۰

کربلا قحطی آب
و ما همه
زنده بر این قحطی!

خودت بیا و تفسیر کن…
وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۲ام آبان ۱۳۹۰

شنیدم که: نگویید جائزالخطا؛

انسان دائم الخطاست…

استاد عزیز اخلاقمان می‌گفت

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۷ام آبان ۱۳۹۰

این روزها،
پر آبی اصفهان را که می‌بینم،
بیشتر می‌فهمم؛

جای شما چه خالی‌ست…

مولای آب و آئینه!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۹ام آبان ۱۳۹۰

پیش‌پیش از مینیمال نبودن این نوشته عذر می‌خواهم.

اولِ آشنایی من و مرتضا،
اعتکاف وبلاگ‌نویس‌ها بود،

نوجوانی شبیه به تمام عکس‌هایی که مدام،
در اطراف خود می‌بینیم و زیرش نوشته‌اند: شهید فلانی

مرتضا را از همان لحظه‌ی اول برادر یافتم.
یادم نمی‌رود،
شب‌های اعتکاف را تمام، کنار یکدیگر دراز کشیدیم و برایش حرف زدم،
حرف‌های مگو!
اصلش بعد از اعتکاف انگار،
من پیشِ مرتضا لخت و عور بودم!
تصورش را هم نمی‌کردم،
بتوانم آن همه ماجرا را
با تمام جزئیات،
ظرف سه روز برایش انشاء کنم.
و تصورش را هم نمی‌کردم،
که بتواند آن همه ماجرا را
با تمام جزئیات،
گوش کند!
و مهم‌تر اینکه
بعد از اعتکاف،
مرتضا مرا کافر نمی‌دانست
و من با آن همه افشاگری،
هنوز برادر مرتضا بودم!

سال‌ها از دوستی و برادری من و مرتضا می‌گذرد،
تنها کسی که هیچ سه روزی در دوستی‌مان نبوده که در آن از احوال یکدیگر بی‌خبر باشیم،
تنها کسی که هیچ‌وقت در مورد من
دچار سوء ظن نشده.
خیلی شده تماس‌هایش روی گوشی من،
بی‌ادبانه بی‌جواب بماند.
خیلی شده که ماه‌ها در خبر گرفتن ما از یکدیگر،
فقط او تماس‌گیرنده باشد.
خیلی وقت‌ها شده که برایش برادری و حتی دوستی نکرده‌ام.

اما مرتضا،
همیشه برای من،
مرتضا بوده،
دوست و برادر.

عاقبت ممنوعه را نمی‌دانم،
مهم هم نیست چندان.
اما این روز را خیلی خوب می‌دیدم،
و این روزها برایم مهم است
که همه نباشند
و من با برادرم،
اولین کسی که برای نوشتن به اینجا اضافه شد،
دوباره تنها باشیم؛
اینجا!

امشب عروسی مرتضاست،
چهارصد کیلومتر آنطرف‌تر.
راه زیادی نیست، اما…

عادت دارم به این نشدن‌ها،
با اینکه می‌دانم،
در لباس دامادی دیدنِ برادر،
می‌شد از بزرگترین لذت‌های زندگی باشد.

داداش مرتضا،
این یادداشت،
با قطره قطره اشکی که برایت موقع نوشتن‌ش ریختم
تقدیم به خوشبختی‌ت

دوستت دارم!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳ام آبان ۱۳۹۰

نگویی “تو که تازه آمده‌ای!”

زیاده‌خواه نیستم!
زیاد می‌خواهمت…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام آبان ۱۳۹۰

طلبه‌ها دو دسته‌اند:

سیریجانی
رفسنجانی

ایده‌اش از اینجا
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام مهر ۱۳۹۰

لازم نیست خبرنگار باشی،
تا غم این روزها را بفهمی!

یک روزهایی هم هست که،

هیچ خبری نیست!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام مهر ۱۳۹۰

دگر از حُسن بکَن دل که مراد همگان است
چه این است و جز این نیست، امان‌نامه‌ی غیرت

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۸ام مهر ۱۳۹۰

دو مناره تا خدا!

آن یکی که دورتر،
درست مقابل گنبد و بالتبع ضریح است.

پایش نشستن
و چهار زانو خاکی شدن
و سر به دیواره‌ی سنگیش کوبیدن،

با چشم‌های خیره در گنبدِ تار…

کربلا را اینجا؛
داشتنِ تو را اما
کجا شکرگزاری کنم؟

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۶ام مهر ۱۳۹۰

چرا حسادت؟
نوش جان پدرت باشد اصلا
آن بوسه های مکرر…

آقای ما خوب می داند،
سخت است که آدم،
دختر داشته باشد
و دست نه!

دختر خانم!
روزت مبارک…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳ام مهر ۱۳۹۰

کل ارض کرب و بلا!
یعنی هر کجای عالم،
منکری انجام شود،

سیلی خورده ای هست که جگرش از غصه تکه تکه شود…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۱ام شهریور ۱۳۹۰

من و تنها یک سوال!

احمدی نژاد سال ۸۴ هم اگر بود؛
نامی از “بیداری اسلامی” برده نمی شد؟!؟

آقای احمدی نژاد!
نه که نمره ات قبولی نباشد،
از تو بیشتر انتظار داشتیم…
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام شهریور ۱۳۹۰

من مقابلِ تلویزیون،
تلویزیون مقابلِ من

خیره در چشم‌های هم،
آخرین اخبار را مرور می‌کنیم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام شهریور ۱۳۹۰

هدف ما جلب رضایت شماست،
هدف ما جلب رضایت مشتری است…

اولین بار بود میدیدم،
کاسب های خوب شهرمان؛
یکیشان اینطور نوشته بود:

هدف ما جلب رضایت خداست!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام شهریور ۱۳۹۰

با این همه توصیه‌‌ی اسلام به حُسن خلق،
باز هم خیلی وقت‌ها هوس می‌کنم،
میان جمع‌های مذهبی

کسی با من أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ برخورد کند…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام شهریور ۱۳۹۰

نقش بوسه‌ی تو،
روی گونه‌ی من؛

هنوز یک خیالِ کاملا واقعی‌ست…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام شهریور ۱۳۹۰

به خدا آن‌قدر می‌گویم “مرگ بر اسرائیل” که هر کجا کسی حرف از نفرت زد یاد اسرائیل بیافتد…

آن‌قدر در این‌جا “مرگ بر اسرائیل” می‌نویسم که موتورهای جستجو با هر مرگی یاد اسرائیل بیافتند…

 

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۸ام شهریور ۱۳۹۰

اینجا فردا عید است.
اینجا هوا پائیزیست.

اینجا من…

 

پ.ن:
اَسْئَلُکَ (…) اَنْ تُدْخِلَنی فی کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُخْرِجَنی مِنْ کُلِّ سُوَّءٍ اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَیْهِمْ
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام مرداد ۱۳۹۰

حاجب یقین محاسبه‌ی حشر با علی‌ست
شرم از رخ علی کن و کم‌تر گناه کن!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام مرداد ۱۳۹۰

اینقدر می‌دانم که انسان،
تا آدم باشد، آدم است.

آدم نباشد دیگر معلوم نیست چه حیوانی بشود…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۴ام مرداد ۱۳۹۰

پیامک وارده:

– یادآوری!
به شرط اینکه خودت را به زحمت نیاندازی؛

سالگرد ازدواجمون مبارک…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۳ام مرداد ۱۳۹۰

یکی در قفس،
عزتش اما
آزاد در پرواز…

یکی که حتی با آه،
دامن ظالم را
بلاخره رها نمی‌کند…

امام ما فرموده بود:
خالد اسلامبولی،
به سلف طالح انور سادات،
همین حسنی نامبارک خواهد رسید…

حالا نگاه کن!
این یکی و ذلتش را،
تا ابد در قفس!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام مرداد ۱۳۹۰

گوشه‌ای بنشین،
ساعات قبل از افطار

و به عطش فکر کن!

نه با فسفر مغز،
یاد بگیر با بر هم زدن لب‌هایت فکر کنی…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام مرداد ۱۳۹۰



به یاد آو که می‌گفت:
سیاست ما عین دیانت ما
و دیانت ما عین سیاست ماست…

شهید آیت‌الله حسن مدرس را می‌گویم!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۸ام مرداد ۱۳۹۰

شاید نفهمی،
من اما به چشم خود،
این‌جا را
کربلاتر یافتم…

کرب و بلاتر حتی!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳ام مرداد ۱۳۹۰

شاید نفهمی،
من اما گذار کربلا را از آن‌جا دوست داشته‌ام،
که راه آزادی قدس است…

یاد او که می‌گفت:
اگر حسین بن‏ علی علیه‌السلام بود، می‏‌گفت اگر می‌‏خواهی برای من عزاداری کنی، برای من سینه و زنجیر بزنی، شعار امروز تو باید فلسطین باشد.
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱ام مرداد ۱۳۹۰

شما هم مثل من،
می‌خواهید حالا که آمده‌ایم،
برنگردیم!؟!

اوووه!
کی میره برگشتن از این همه راه رفته؟!؟

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۶ام تیر ۱۳۹۰

محمد حسینم!
فدای زیارتت.

ولی چه مشکل بود…

خداحافظی با نمکپاره

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۱ام تیر ۱۳۹۰

این راه اگرچه نامش کربلاست،

نه این روزها!
مقصدش هزار و اندی سال پیش،
کربلا بود!

حتی اگر صدای رزمنده‌ها،
هنوز در گوش‌هایمان بخواند:

کربلا کربلا! ما داریم می‌آئیم…

نوشته شده توسط:
  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا