web analytics

Pr0grammer

در تاریخ:۲۵ام بهمن ۱۳۹۲

بر سر دو راهی مانده ام

حال خودم یا حال تو …

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۱ام شهریور ۱۳۹۲

تا زمانی که ائمه بقیع حرم ندارند

برای من هم سنگ قبری نگذارید

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام تیر ۱۳۹۲

همیشه فرصت ها باعث تغییرات در امور نیستند

بعضی وقت ها باید منتظر تهدید بود

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۱ام تیر ۱۳۹۲

به نظام آموزشی که  برای

پسر و دختر

یک نوع برنامه  دارد

نمی توانم اعتماد کنم.

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام خرداد ۱۳۹۲

قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴
احمد کاظمی فرمانده نیروی هوایی سپاه بود و قالیباف کاندیدای ریاست جمهوری
با هم آمدند اصفهان و با هم گلستان شهدای شهر…

با حمایت هایی که شهید کاظمی آن روز از قالیباف کرد،
حتما اگر امروز هم بود…
مثل حاج قاسم سلیمانی از قالیباف حمایت می کرد

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۵ام آذر ۱۳۹۱

این یکی اگرچه از نسل لیلی نیست،
از نسل مجنون است!

پسر فاطمه نیست اما
سید صدایش می‌کنند.

من فکر می‌کنم شاید برای این باشد
که او با رمز ‘یا زهرا’ در دشت عباس ایستادگی کرده
و سینه‌اش شیمیایی‌ست …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۵ام آبان ۱۳۹۱

صبح‌ها را با سلامی بر آسمان فکه آغاز
و شب‌ها را به یاد شلمچه و اروند تا صبح گریه!

سلامِ صبح و گریه‌ی شب برایش دو بال شدند؛
او به رفقایش رسید…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام تیر ۱۳۹۱

در راه معشوق؛
هر زحمتی به یک معنا لذتی است.
در این راه فرماندهی از آن توست یا حسین (ع)…
میلاد امام حسین، حضرت عباس و امام سجاد مبارک

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۵ام خرداد ۱۳۹۱

آن روزها را بازخوانی کنیم

یا این روزها را ببینیم!؟

این دوگانگی را تو برطرف کن

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام اردیبهشت ۱۳۹۱

چندین یادداشت نوشتم و پاک کردم

در نبرد بین من و مصلحت؛

مصلحت پیروز شد…

 

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱ام اسفند ۱۳۹۰

پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد
جوانی صدا زد: حاج خانم رسید طلاهاتون!
پیرزن گفت: من برای دو پسر شهیدم هم رسیدم نگرفتم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام بهمن ۱۳۹۰

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ناخودآگاه لبخندی روی لبانمان می نشاند…!

چه حس زیبایی است

چقدر دوست دارم این لبخندهای بیگناه را

و چه بیشتر دوست دارم این بعضی ها را …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام بهمن ۱۳۹۰

آمریکا،
اسراییل
و حاکمان مستبد منطقه،
همگی در

خطبه های آتشین
او

سوختند…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۳ام بهمن ۱۳۹۰

هر دو جهنمی هستیم!

من از گوشه ای

تو از گوشه ای دیگر

تو خطایی کرده ای

من خطای تو را نادیده گرفته ام

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام بهمن ۱۳۹۰

اگر توان مقابله با دشمن و

قدرت اطاعت از “ره بر ” را ندارید

لطفا …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام آذر ۱۳۹۰

به شوخی می گفتیم تو به محض اینکه برگردی شهید می شوی!
آن وقت روی سنگ مزارت می نویسند شهید حامد با یک روز سابقه خدمت!

چقدر می خندیدیم.

حال که تو برگشتی و همان یک روز را خدمت کردی و شهید شدی +
چقدر گریه کردیم…

شاید دوری تو از همسر و آن طفل شیرخوارت فرصتی بود برای آمادگی آن ها برای دوری های طولانی تر.
همسرت که در نبود تو، فرزندش را بدنیا آورد؛
حالا باید به تنهایی هم بزرگش کند،
برایش داستان از قهرمانی پدر بگوید.

شهادتت مبارک برادر حامد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۷ام مهر ۱۳۹۰

وقتی از شهری بدون آسمان، دلگیر می شوم

وقتی بغض گلویم را فشار می دهد

با همان چند قطره اشک

قاب عکست را پاک میکنم…

 

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۸ام تیر ۱۳۹۰

شهید زنده!
هر بار که شهید می‌شوی،
زنده‌تر خواهی شد!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۱ام اردیبهشت ۱۳۹۰

تند تند راه می رفت و مدام به بیسیمچی غر میزد.
+ پس رشید چی شد؟ پیداش کردی؟

به قصد مصاحبه رفتم سراغش.
گفتم: خودتون رو معرفی کنید

گفت: خب حسین خرازی ام.
خادم بچه های لشکر امام حسین

– کجا میرید؟
+ شلمچه
– برا چی؟
+ عملیات
– اسمش چیه؟
+ گفتن بزارید کربلا ۵
– نظر شما بعنوان فرمانده چیه؟
+ خودکشی!
– پس چرا میرید؟
+ فرمان حضرت امام.

….
حالا چندین سال از شهادت شهید خرازی و اون خبرنگار میگذره.
هردوشون توی شلمچه آسمونی شدند…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام اردیبهشت ۱۳۹۰

عده ای امروز در کشور به این نتیجه رسیده اند:

” بدنامی بهتر از گمنامی ست “

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام اردیبهشت ۱۳۹۰

داخل که شدیم، دیدم بسیجی نوجوانی در ستاد فرماندهی
نشسته. گفتم : بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه ست.

یکی از کسانی که اونجا بود، سرش رو به گوشم نزدیک
کرد و گفت: این بچه فرمانده گردان تخریبه!

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۹ام فروردین ۱۳۹۰

چشم من و امر ولی

جان من و سید علی

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۴ام فروردین ۱۳۹۰

رفتم اسم بنویسم. گفتند سنت کم است.
کمی فکر کردم. آمدم خانه و شناسنامه خواهرم را برداشتم.
” ه ” سعیده را پاک کردم شد سعید. این بار ایراد نگرفتند.
از آن به بعد دو تا سعید توی خانه داشتیم!!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳ام فروردین ۱۳۹۰

 

گفتم : از دوران اسارت خاطره ای بگو

گفت: آتش وینستون از بقیه داغتر بود

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۲ام بهمن ۱۳۸۹

بعد از چند روز تفحص، توانسته بودند یک شهید پیدا کنند که پلاک نداشت. هر چه گشته بودند  چیزی پیدا نکرده بودند.

 تازه از اهواز برگشته بودم که جریان را گفتند. گفتم یکبار هم من بگردم.

شهید لباس فرم سپاه به تن داشت، چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب دقت کردم. دیدم یک تکه عقیق است که انگار جمله ای روی آن حک شده است.

خاک و گل ها را کنار زدم. رویش نوشته شده بود: «به یاد شهدای گمنام»

دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. می دانستیم این شهید باید گمنام بماند، خودش خواسته بود …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۲ام بهمن ۱۳۸۹

وقتی وارد بهشت اصفهان شوی

چند قدم از سمت شهید خرازی و شهید کاظمی که دور شوی، به یک جای خالی میرسی

جایی که گلدان بزرگی بر روی آن گذاشته شده است که درست دیده نشود.

شاید قبلا رزرو شده باشد …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۶ام بهمن ۱۳۸۹

وارد کلاس و بی مقدمه رو به من کرد و گفت:

– دیشب موقع وضو گرفتن، آب وضو بر روی برگه امتحانی شما ریخت؛ حلال کنید.

استاد است و بیشتر الگو برای اخلاق

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

سید مجتبی خامنه ای را می گویم
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۶ام دی ۱۳۸۹

هر دو محسن بودند.

یکی گلستانی و دیگری گودرزی.

به هم که می رسیدند، با دست به هم اشاره میکردند و می گفتند:

 ان الله یحب المحسنین 

 خدا محسن ها را دوست دارد.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۵ام دی ۱۳۸۹

وقتی فرم اعزام پایگاه بسیج دانش آموزی را پر میکرد به سئوالی رسید که هنوز در خاطرش هست؛

– با چه هدفی به جبهه می روید؟

و او نوشته بود:

– برای رضای خدا. همین

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام دی ۱۳۸۹

هر روز که می گذشت خوشحالتر می شد.

با خودش میگفت امروز هم گذشت. یک روز دیگه از عمرم کم شد

و یک قدم دیگه به او نزدیک تر شدم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام آذر ۱۳۸۹

– خدایا میخوام بیام پیشت. پس کی منو میبری!؟

– به موقعش میبرمت. آماده باش…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۱ام آبان ۱۳۸۹

وقتی برگشت به خانه گفتم بابا مگه جبهه نبودی؟

گفت: خب معلومه که بودم!

گفتم پس چرا شهید نشدی؟

گفت: قسمت نبود!

گفتم جانباز چی؟ اسیرم که نشدی!

دوباره همان جواب را داد.

گفتم بابا عجب قسمتی داشتی شما!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۶ام مهر ۱۳۸۹

توهم فانتزی آنجا نمایان می شود که عده ای سعی دارند با مخفی شدن پشت برخی القاب و اسامی دهن پرکن آبرویی برای خود بخرند؛
هرچند ندانند چه کار می خواهند انجام دهند
و یا حتی با دوست و دشمن بر سر یک میز بنشینند
و حتی تر آنکه با امور جاری شان انقلاب مستضعفین را به دست مرفهین ( با درد و بی دردش اصلا مهم نیست) بدهند.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام مهر ۱۳۸۹

اگر خط شکن نباشی

در رختخواب خواهی مرد.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام مهر ۱۳۸۹

با قایق در هور مشغول گشت زنی بودم.

صدایی آشنا در گوشم پیچید:

” میخوای شهید بشی!؟ ”

ناگهان زن و فرزند و خانه و … به ذهنم آمدند.

تیری که قرار بود بر پیشانی ام بوسه زند، به دستم اصابت کرد.

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام مهر ۱۳۸۹

یکی از داخل خط

یکی هم از بالای دکل منطقه را رصد میکند!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام مهر ۱۳۸۹

دیروز دنبال غواص شدن و خط شکن شدن بودند

امروز بدنبال بالا بردن بازدید و لینک شدن؛

باید قلوب را فتح کرد؛

باید برای ظهور امام عصر(عج) قلم زد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام مهر ۱۳۸۹

صلح خیلی خوبه؛

همه خوبن، همه ریش دارن، همه حرفهای قشنگ و مذهبی میزنن، همه …

اما جنگ بهتره! مجاهد و منافق از هم جدا میشن…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۱ام شهریور ۱۳۸۹

می دوم

برای رسیدن به فردا!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۸ام شهریور ۱۳۸۹

با هر دردسری بود از میان گل و لای جاده خود را به نخلستان رساندند که فرمانده ژاندارمری در آنجا مستقر بود.

رفته بودند تا او را متقاعد کنند که یک قبضه تفنگ ۱۰۶ همراه با خدمه آن به لشکر امام حسین مامور کند.

جمله درخواست حسین تمام نشده بود که سرگرد گفت:

” فرمانده خودتون را بفرستید تا با من صحبت کنه. اینطور که نمیشه سرسری کار کرد.”

نگاهی به هم کردند و زدند زیر خنده. گفتند:

” آقای خرازی هستند فرمانده … ”

سرگرد از جایش بلند شد و حسین خرازی را بغل کرد:

– ما به امثال شما افتخار می کنیم. تو به ما در این جبهه عزت بخشیدی.

نوشته شده توسط:
  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا