web analytics

Pr0grammer

در تاریخ:۲۳ام مرداد ۱۳۸۹

از هر سو آتش می بارید؛ آتش بی رحم اسرائیلی و او تنها مانده بود…
عاشورایش رسیده بود؛ باید میان ماندن و نماندن انتخاب می کرد
“ای داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند…”
قصد رفتن کرد؛ تنهایی توان مقابله با آتش پرحجم و پیشرفته ی اسرائیلی ها را نداشت
روبرگرداند که برود… ناگاه یادش آمد؛
یادش آمد “یا لیتنا کنا معک” گفتن هایش را
ذکر یک روز و دو روزش نبود؛ با این باور بزرگ شده بود
برگشت: امام حسینم! من به شما دروغ نمی گویم
حالا تنها نبود؛ با امام حسینش بود…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام مرداد ۱۳۸۹

رفته بود زیر قبه امام حسین و دعا کرده بود به خوابش بیاید اما نیامده بود.

بی خیالش شده بود.

گفتیم بیا فلان اعمال را انجام بده تا انشاالله فرجی شود.

گفت: او برای شما شهید است اما برای من باباست. شما برای دیدن بابای تان اینکارها را می کنید!؟

من فقط خواستم پدرم را ببینم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام تیر ۱۳۸۹

خبر آوردن دیشب منزل فلان روحانی را دزد زده است؛

پچ پچ ها شروع شد.

مگر فلانی نماز شب نمی خوانده است!!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام خرداد ۱۳۸۹

همه نگاه‌ها به آن سوی خاکریز است؛

همان سمتی که غرش ادوات جنگ نرم زمین را می‌لرزاند؛

پیروزی از آن ماست.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام خرداد ۱۳۸۹

نشان از بی نشانی گرفتن

و مظلومانه رفتن

نعمتی ست که هر کسی لایق آن نیست…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام خرداد ۱۳۸۹

مهندسی تیپ امام حسین مشغول زدن خاکریز تامینی است؛

تانک‌های دشمن شدیدا آنها را مورد تهاجم قرار می‌دهند؛

خاکریز دیواره شرقی کانال پرورش ماهی نیمه تمام می‌ماند؛

قرارگاه کربلا دستور عابد-۸ را صادر می‌کند و …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام خرداد ۱۳۸۹

برخی با “لهم درجات” معرفی می شوند

و برخی با ” هم درجات”

علی هاشمی از دسته دوم است

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام خرداد ۱۳۸۹

از عملیات برگشته بودیم. در این فاصله، گردان امام حسین در چادرهای ما مستقر شده بود.
اولین نفری که رفت تو چادر، داد زد بچه های امام حسین در چادر ما هستند.
بچه ها گفتند مواظب باش نروند، ما هم بیاییم زیارت!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۹ام خرداد ۱۳۸۹

قبل عملیات به همه عطر زد

بوی عطر همه جا را فرا گرفته بود

بعد عملیات همه بوی او را می‌دادند

او شهید شده بود…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۶ام اردیبهشت ۱۳۸۹

من یک زره برای جهازش فروختم

او عزم جزم کرده بمیرد برای من…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۰ام اردیبهشت ۱۳۸۹

یکی از رزمنده‌ها شیرینی تولد بچه‌اش را آورده بود.
تعارف کردیم، حاجی یکی برداشت.

گفتیم:« خب حاجی شما کی شیرینی تولد بچه‌تون رو می‌آورید؟ »
گفت: « من نمی‌بینمش که شیرینی بیارم »

حالا بعد از گذشت چندین سال مهدی خرازی مردی شده برا خودش …

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۷ام اردیبهشت ۱۳۸۹

داماد شده بود

خیلی فکر کردیم برایش هدیه چی ببریم

هدیه بهتری پیدا نکردیم؛

یک مسلسل بود با سیصدتا فشنگ!!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۷ام اردیبهشت ۱۳۸۹

بعد از خوندن عقد، امام یه پول مختصری بهشون داد

بروند مشهد، ماه عسل.

پول را داده بود احمد آقا. گفته بود « جنگ تموم بشه زیارت هم می‌ریم »

با خانمش دوتایی رفتند اهواز.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۷ام اردیبهشت ۱۳۸۹

سرش را انداخته بود پایین و می‌آمد

صبر کردم تا برسد « آقا قبول باشه . ما را هم دعا بفرمایین … »

من و من کرد « نه … می‌دونی  … من »

« آقاجان! وقتی آدم سرش را می‌ذاره پایین گریه می‌کنه، خاک گل میشه و می‌چسبه به صورتش. »

دستش بی اختیار رفت روی صورتش. خندید!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام فروردین ۱۳۸۹

خیلی نورانی بود!

ایکاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم…

ایکاش …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۱ام فروردین ۱۳۸۹

این بار نوبت مصاحبه با عباس بود.

اولی پرسید اسمت چیست؟ گفت: عباس!

دومی پرسید اهل کجایی؟ گفت : بندر عباس!

سومی پرسید کجا اسیر شدی؟ گفت: دشت عباس!

افسر عراقی که فهمید عباس انها را سرکار گذاشته و آنها را دست انداخته،

شروع کرد به زدن او و گفت: دروغ می گویی پدر …؟

عباس خود را به موش مردگی زده بود و با تظاهر به گریه می گفت: نه به حضرت عباس!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام فروردین ۱۳۸۹

در اولین روز جبهه رفتنت

یک بز و یک میش خریدم 

تا وقتی برمی گردی، قربانی کنم.

آنقدر نیامدی که از همان دوتا الان یک گله دارم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام فروردین ۱۳۸۹

خیلی منتظرش بودم 

انتظار دیدنش خیلی سخت بود

وقتی شهید شد، نوشته بود: بهشت منتظرت هستم!

حالا چندین سال است که دارد انتظارم را میکشد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۷ام اسفند ۱۳۸۸

خدایا شهادت نخواستیم

مرگ ما را برسان…

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام اسفند ۱۳۸۸

پدر قمقمه‌ات آب ندارد

و در مزرعه‌ی تو

این قوم

سراب تقسیم می‌کنند…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام اسفند ۱۳۸۸

گردان برای عملیات والفجر هشت آماده می‌شد؛

گفتند چون برادرش تازه شهید شده است و خانواده‌اش تحمل داغ او را دیگر ندارند، باید او را راضی کرد تا به عملیات نیاید. 

خیلی سخت می‌شد کسی را راضی کنند تا به عملیات نرود.

وقتی به او گفتند صلاح نیست به عملیات بیایی و او علتش را فهمید، خیلی راحت قبول کردٰ؛ به گونه‌ای که خیلی‌ها فکر کردند او از خدا خواسته است تا به عملیات نیاید.

اما جمله‌ای گفت که تا صبح عملیات کسی معنایش را نفهمید.
او به بچه‌ها گفت: فکر کرده‌اید می‌توانید جلوی خدا بایستید؟

او به واحد دژبانی رفت و ما به عملیات.

صبح که شد ما از عملیات برگشتیم و او شهید شده بود… 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۲ام بهمن ۱۳۸۸

بازگشت همه بسوی اوست؛
“شهیدی” بودی؛
به احسن تبدیل شدی
و دوباره “شهیدی” شدی!!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۲ام بهمن ۱۳۸۸

نیک بودی برادر کاظم!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام دی ۱۳۸۸

صبح با قایق جلو رفت و مدام خودش را نفرین میکرد.

به کنار اسکله رسید؛ بدنش لرزید.

بچه‌ها روی میله‌های تیز خورشیدی دراز کشیده بودند

و خونابه زیر شکم‌هایشان اطراف میله‌های خورشیدی را سرخ کرده بود.

این‌ها بچه‌های گردان غواص بودند که خورشیدی‌ها را بغل کرده بودند

تا پیکرشان بر روی آب شناور نشود و کمین دشمن متوجه حضور نیروها نشود.

اشک در چشمانش حلقه زد؛ یکی از آنها را می‌شناخت.

به زحمت انگشتان او را از لای خورشیدی بیرون کشید

نمی‌دانست گریه کند، داد بکشد!

فقط سرش را به سر او نزدیک کرد

هنوز لبخند بر لبش بود… 

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۲ام دی ۱۳۸۸

دور هم توی سنگر جمع شده بودند و از آینده می‌گفتند.

نوبت به محمد رسید.

محمد تو برنامه‌ت برای آینده چیه؟

– من تا شش ماهه دیگه بیشتر زنده نیستمٰ؛ من شهید میشم.

معروف شده بود به پاسدار شش ماهه!

به شش ماه هم نرسید و شهید شد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۰ام دی ۱۳۸۸

به جمع تازه واردها رفته بود و شوخ طبعی‌اش باز گل کرده بود.

همه بچه ها دنبالش می‌دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده؛

اما او سریع دست  تو دهانش میکرد و می‌گفت: نمیدم نمیدم.

آخر یکی از بچه‌ها پتویی آورد و روی سرش انداخت و بچه‌ها شروع کردند به زدن.

حالا نزن و کی بزن! آجیل می‌خوری؟بگیرٰ، تنها می‌خوری؟ بگیر!

بالاخره در این گیر و دار یکی از بچه‌ها در آرزوی رسیدن به آجیل دست تو جیبش کرد.

آجیل مخصوص چیزی جز نان خشک ریز شده نبود.

فرمانده همه را سرکار گذاشته بود…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۹ام دی ۱۳۸۸

خنده های شیرینی بر لب داشت. از مهندس های جهاد بود.

گفت: «زنگ زدند، گفتند: بابا شدم. اگه میشه می خوام برم مرخصی»

لبخند زدم و گفتم: «مبارکه. باشه. تا کارت را تموم کنی من هم برگه مرخصی رو می نویسم».

هنوز نیم ساعت نشده برگشت؛ خونی و بی حرکت.

خمپاره خورده بود کنارش. کارش برا همیشه تموم شده بود؛ شهید شده بود.

دیگه به مرخصی احتیاجی نداشت… 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام دی ۱۳۸۸

آن روز که فریاد می‌زد گوش‌هاتان نمی شنید؛

امروز دیر است!

سر حسین(ع) بر روی نیزه رفته است…

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۷ام دی ۱۳۸۸

ایستاده بودند و سعی در متقاعد کردن ماموران را داشتند.
می گفتند امروز عاشوراست و باید برای امام گریست.
می گفتند چرا مردم! را می زنید!؟

ناگهان صدای باحسین(ع) بلند شد و به زمین افتاد.

اشتباه نکنید او از جنس آن جماعت! نبود!!
چرا که جماعت “مسجد اعظم”ی همه شروع به تشویق کردند و کف و صوت زدند.

آنها شادمان بودند که یکی از یاران عاشورایی امام زمان(عج) را با چاقو به خون کشیده بودند.

کجایند آنها که بدنبال دیدن درندگی به جنگل می روند!؟ بیایید و توحش واقعی را از این جماعت ببینید…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام آذر ۱۳۸۸

انگار همه ی سیاستمداران و سیاست زدگان و سیاست زادگان عالم
جمع شده بودند زیر تابوت شیخ ساده لوح
دست در دست هم شعار دست و پا می کردند،
مبادا کسی جنازه را با ذکر تهلیل به خاک بسپارد!           

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۸ام آبان ۱۳۸۸

رفتی بهشت

سلام من را هم

خیلی خیلی 

برسان…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۴ام آبان ۱۳۸۸

– آب داری برام بیاری؟
رفتم تو سنگر براش آب بیارم.

صدای صوت خمپاره اومد؛

دویدم بیرون ببینه چه اتفاقی افتاده؛

زانو زده بود.
ترکش به گلویش خورده بود.

سلام داد به آقا، افتاد زمین و …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام مهر ۱۳۸۸

سردار یادت هست؛
یادت هست گفتی قبل ورود به مراسم می‌خواهی در جمع مردم بروی!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست اون منافقی که با دست اشاره کرد و گفت: سلام سردار!

سردار یادت هست ایستادی تا او که خود را به شکل مردم بلوچ دراورده بود سلام و احوالپرسی کنی و او چه ناجوانمردانه آن عملیات شوم را انجام داد!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست همیشه اینکار را برای ابراز محبت به مردم آن منطقه انجام می‌دادی!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست همیشه به بچه‌های سپاه گوشزد می‌کردی تا وقتش نشده احدالناسی حق نداره از اسلحه استفاده کنه!؟

سردار یادت هست؛
یادت هست شب قبلش خواب اون برادر پاسدار را؛
یادت هست گفت سردار ما نبردبان گرفتیم تا شما بالا بروید. شما رفتید بالای ابرها و ما همچنان پایین نردبان ایستاده بودیم.

چه مهربانی بودی سردار. چه مهربان
من که ندیدم ولی اونایی که دیدند میگن احمد متوسلیان هم همین برخورد را توی غرب انجام داد و همه را شیفته خود کرد.

سردار شوشتری یادت همیشه جاودانه خواهد ماند

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام مهر ۱۳۸۸

صدای صوت خمپاره را شنیدند
همه خیز رفتند و حسین فرصت خیز رفتن پیدا نکرد

فقط تو دلش آروم گفت: خدایا مادرم منتظرمه

خمپاره به زمین اصابت کرد و منفجر شد
همه شهید شدند غیر از حسین

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۸ام مهر ۱۳۸۸

هر سال
سال روز آغازت را
رنگ آغازی دگر بزن
نیمه ی سالی اگر
نفس برای رفتن کم آمد
امید دوباره ای شودت
برای آغاز
تولدت مبارک

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام مهر ۱۳۸۸

باید همپای صاعقه بود

تا بتوان ضربت متقابل وارد کرد…

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۸ام مهر ۱۳۸۸

ستاره‌گان شهادت دهید

لحظات غم‌انگیز را با خنده نمی‌توان جبران کرد

خاکیان افلاکی! شما شهادت نمی‌دهید؟

شما راه روایت کنید…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام مهر ۱۳۸۸

کسی که در پوشش انتقاد

از هیچ اهانتی دریغ نمی‌کند

و همه را بر زبان جاری میکند

در پیشگاه الاهی

هیچ ارزشی ندارد.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۱ام مهر ۱۳۸۸

وقتی

پرچم افتاد

فهمیدند

کلاه سوراخ شده است…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۱ام مهر ۱۳۸۸

دوست داشتن داریم تا دوست داشتن

عاشق شدن تا عاشق شدن

یکی برای رسیدن به دنیا

یکی برای عبور از دنیا

اول عاشق هستی اوست

که روزی هفتاد بار میگه: دوستت دارم

نوشته شده توسط:
  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا