من می روم
اما
موسیقی واژه های ممنوعه
لالایی شب های بی قراری ام خواهد بود…

** شاید نیاز است روحم کمی خستگی از تن بدر کند
     فی الحال برای مدتی – مدتی؟! – اینجا نخواهم بود.

*** و گاه عزیمتم ناگزیر می شود (+)

بذار خیال کنم هنوز…

مهر ۱۸م, ۱۳۹۰

سهم من که نیستی
سهم قصه های من بمان
سهم فکر من
عاشقانه های من
سهم خواب دست های من بمان

از کنار من که رفته ای
از خیال من مرو
از نگاه من که رفته ای
از هوای من مرو

سهم من که نیستی
سهم من نمی شوی
سهم دفترم
سهم واژه های من
سهم سطرهای خسته ام بمان

بودنشان
نوشته نیست
خطوط مبهی ست
سیاه و دردآور…

خط می زنم
دانه دانه آدم ها را

حالا هنوز
گرچه قطور و جان دار
اما هرچه هست
دفتر تنهایی ام
بی خط خطی آدم هاست

بهارستان لبخندت

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۰

نه سخت است
نه دور و دیر؛
بهار را می گویم

حتی وسط همین هرم شهریوری زمین
کافی ست تو بخندی
من و زمین و زمان
                      بهار می شویم

در استقبال پادشاه

شهریور ۲۳م, ۱۳۹۰

شهریور
با همه ی روزها
بلکه ساعت ها و ثانیه های آخرش
ایستاده ست به استقبال
نرم نرمک
پادشاه فصل ها

می رسد ز راه  

و دلت هنوز بزرگ است؛
باشد قد که می کشی
جسمت و دنیایت که بزرگ می شود
دلت هنوز قد خوبترین ها
بزرگ بماند

راستی!
دنیا در دل توست؛
پاک دارش!

* این لینک هم برای تولد نمکپاره (+)

** سه سالگی برای کودکان شیعه، یک اتفاق است؛ 
    خصوص که عمه باشی و تبریک تولد سه سالگی بگویی؛
    بگذریم؛ روضه ی مکشوف نخوانم…

ترجیح می دهم کسی “او”یم باشد و من به او نرسم
تا اینکه من “او”ی کسی باشم و او به من نرسد…

من
آن نقطه چین های میان جمله ام
واهمه ای بوده شاید
از نوشتنم… 

کسی بلدم نیست
                           نه می نویسندم
                           نه می خوانندم

میان کلمات گم می شوم… 

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

شهریور ۱۳م, ۱۳۹۰

گیرم که نباشی؛

از من

کم نمی شود

این من ِ عاشقم


* اگر به سویت اینچنین دویده ام

   به عشق عاشقم نه بر وصال تو
   به ظلمت شبان بی فروغ من
   خیال عشق خوشتر از خیال تو

گنجشک ها هم عاشق می شوند

شهریور ۵م, ۱۳۹۰

سنگ ها شاید
اما
گنجشک ها
هیچ وقت مفت نبوده اند
قلبشان همیشه می زند

تنهایی یعنی پایت که رسید زیر قبه ی امام حسین
                   – همان جا که دعا مستجاب است -
چشمت که هروله کرد
میان قبه و شش گوشه
را
دستت که قفل شد
میان پنجره های ضریح

دلت که شکست
قبولی توبه ات را از خدا بخواهی و
                   بخواهی که از این دنیا ببردت؛
                                                  همین امسال

 

**تو مرگ نیستی آغاز تازه ها هستی
بیا که با تو بیاغازم آن جهانم را

***عنوان، طلیعه ی غزلی ست از محمدعلی بهمنی
      و بیت پایانی، بیت پایانی همان غزل

دانه های برنج را که دانه دانه از روی پارچه ی سفید جمع می کند
دانه های جمع شده را که می ریزد کنار غذای هنوز خورده نشده
تازه می فهمم کشیده شدن امتداد آن پارچه سفید
از روی میز تا روی پاهایش، برای تمیز ماندن عبایش نیست؛
برای تمیز ماندن برنج هاست
که از قاشق که می افتند، از خوردن نیفتند…

سید علی خامنه ای

با یک دست و آن هم با دست چپ، غذا خوردن سخت است؛ گاهی برنج ها می ریزد دیگر…

*سهم ما دخترها، از تصاویر افطار کردن آقا، دیدن از طبقه ی بالا بود
جایی کنار نرده ها که آقا میانه ی شامشان سر بلند کردند و با دیدن
دخترها، با خنده گفتند نیفتید!
بعد شام و وقت رفتن هم، حواسشان بود که سر بلند کنند و دستی
هم به خداحافظی برای ما تکان دهند...
**انعکاس در پارسینه: متن ادبی یک بلاگر حزب‌اللهی دربارهٔ افطار در بیت رهبری

چه فرقی می کند دیگر!

مرداد ۸م, ۱۳۹۰

هستن یا نیستن تو
دیگر چه فرقی می کند؛
وقتی تو
آنی که باید، نیستی دیگر…

دیگر وقتی هستی هم
انگار که نیستی!

آبرو

مرداد ۵م, ۱۳۹۰

آدم ها نیششان را می زنند
نمک شان را روی زخم هایت می ریزند
و می روند پی کارشان…

آدم ها آبرویت را با یک کامنت
با دو کلام حرف

سر بازار حراج می کنند
روی غرور له شده ات راه می روند
و می روند پی کارشان…

آدم ها
نیش زدن شان را
نمک روی زخم ریختن شان را
آبروی دیگری حراج کردن شان را
با دروغ های پشت سر کامل می کنند
و می روند پی کارشان…

آدم ها تهمت می زنند، آبرو می برند، دروغ می گویند
اسمش را می گذارند نقد و می روند پی کارشان؛
تو اما هنوز می سوزی
هنوز درد می کشی
آدم ها می روند پی کار و سراغ زندگی شان
تو اما در بی تابی و اضطراب
این سو و آن سو می روی
به در و دیوار می زنی
تا تکه های آبرویت را
از سر زبان این و آن…
ذره های غرورت را
از لا به لای واژه های آن و این…
همه ی وجودت را
از سر بازار
جمع کنی و باز
خودت را بسازی
خود خراب شده ات را…
آدم ها اما رفته اند سراغ زندگی شان
آب هم در دلشان تکان نمی خورد
ککشان هم نمی گزد!

*قصه را رها کن؛
خدا هنوز و همیشه، هست
خودش تکه هایت را جمع می کند
و باز می سازدت
نیک که بنگری، اصلاً خراب نشده ای؛
یعز من یشاء و یذل من یشاء
قصه ی حرمت آبروی مؤمن را هم در خانه ای که کسی نیست، مخوان!
امروز را فردایی ست…

**دلم برای “آدم ها” می سوزد…

سفری که بخیر است…

تیر ۳۰م, ۱۳۹۰

آخرین خداحافظی شان بودم
آخرین خداحافظی ام بودند

- از صبح مدام زنگ و پیامک خداحافظی، صدای گوشی ام را بلند می کرد
و حسرت دلم را هم… -

- از صبح مدام خداحافظی هایشان صدای شکستن بغض هایشان را
بلند کرده بود و حسرت دل بقیه را هم… -

آخرین خداحافظی شان…
آخرین خداحافظی ام…
ساعاتی مانده به پرواز تهران – سرزمین آسمان

میان خواب و بیداری
یادم را
دلم را
گذاشتم لای اثاث های میان چمدان شان
ببرند پابوس مولای نجف

حالا، اینجا، میان ازدحام دنیا
بی دل مانده ام!
یادشان و یاد سرزمینی که در آغوشش بال گشوده اند
دل نداشته ام را تنگ کرده است…

قدم می زند خاطرات من
تمام نجف و کربلا و سامرا و کوفه و کاظمین را
همراه قدم هایشان

 

سفرتان سلامت / زیارتتان آسمانی ترین
برای جناب نمک و بانوی مهربانش حمیده

خیسی خاطره

تیر ۲۲م, ۱۳۹۰

هزار بغض ناگهان
سهم من از خواب های ناگریز
چشم که باز می کنم
تو رفته ای و گونه های من
خیس خیس خیس

هزار بغض ناگهان
شکسته اند
مرا شکسته اند

تو … نیستی

تیر ۶م, ۱۳۹۰

با این همه رفتن‌ت
با این همه نیامدن و کم شدن‌ت
با این همه گم شدن‌ت
                          به هم می ریزی ام
پازلی چیده شده بودم
                   - با تو -
این روزها
تکه تکه کم می شوم
          گم می شوم
          محو می شوم

صبح نمی شود چرا؟

تیر ۴م, ۱۳۹۰

زندگی ام
سراسر گرگ و میش است
در تردید بودن و نبودن‌ت

روز پدر

خرداد ۲۵م, ۱۳۹۰

به نام پدر

از رأی مردم نه
از خون مردم
می خواست رئیس شود

‫همین بود که اعلام پیروزی اش در انتخابات، ربطی به اعلام رسمی
نتیجه ی انتخابات که هیچ، ‫ربطی به پایان انتخابات هم نداشت حتی!

اصلاحات نیاز به خون داشت
و آشوب
باید که زودتر متولد می شد

بماند در تاریخ؛
که مردی برای اولین بار خود را در معرض رأی مردم قرار داد
و هنوز ناظرین و مجریان ‫پای صندوق بودند

‫هنوز مردم برای دادن رای می آمدند و می رفتند
و هنوز رأی گیری تمام
نشده بود، چه رسد به آغاز شمارش آراء ‫
که آن مرد خود را
پیروز انتخابات نامید
و فردا همینان، به رهبر
اشکال کردند
که هنوز نتیجه ی رسمی اعلام نشده، چرا تبریک
گفته است؟
در حالی آن وقت، اغلب صندوق ها شمارش شده بود…

پیراهنان خونین
به خونخواهی دروغین خلیفه ی کشته نشده
آبروی نظام را هدف گرفت…