تو بیا؛ تو بخوان!
خرداد ۲۱م, ۱۳۹۰
باران می بارد
و تو نیامده ای
و تو نمی آیی
و این
همه ی حکایت من و تو و باران است
که هنوز خواننده ای
آن را نخوانده است…
در میان معجزه ایم!
خرداد ۲۱م, ۱۳۹۰
عصر معجزه تمام نشده است
این روزها
با این همه گناه
که از در و دیوار شهر بالا می رود
همین که
طوفان نمی آید
همین که
صاعقه نمی زند
همین که
سنگ نمی شویم
همین که
دنیا به آخر نمی رسد
یعنی که معجزه ای در میان است…
شب آرزوها
خرداد ۱۹م, ۱۳۹۰
فقط خواستن آرزوهای قدیمی یا تازه نیست
فاتحه هم می خوانم
برای آرزوهایی که مردند…
بهارم کن
خرداد ۹م, ۱۳۹۰
اتفاق نبود
که بیفتد و تمام شود؛
فصل نبود
که بیاید و برود؛
پاییز
جریان زندگی ام بود؛
روتین، روزمره، همیشگی
این میانه
-دروغ چرا؟!-
گاه گاهی
بهارهایی هم
اتفاق می افتاد و تمام می شد
فصلی بود
که می آمد و می رفت
کوتاه، کمرنگ، گذرا
.
.
.
و حالا خیلی وقتست که دیگر نیامده ای!
تلخی اش می ماند
خرداد ۴م, ۱۳۹۰
می دانم؛
تو یک روز می آیی
اما
طعم تلخی این روزهای نبودنت
تا همیشه در ذهنم
در دلم
می ماند…
حتی اگر بیایی
این تنهایی ها
شب گریه ها
این زخم های دل
تاول های روح
این غصه های تمام نشدنیِ بغض شده در گلو
جایی
گوشه ی این دل می ماند
می ماند و تا همیشه
به همه ی زندگی من
به همه ی بودنم
به همه ی روزهای فردایم
- حتی همان لحظه های با تو بودنم -
پوزخند می زند…
هادی النقی
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۰
دیروز، وهابی ها
امروز، مردان خداجوی موسوی
دیروز، به کین شیعه
امروز، به کین اهل ولایت
دیروز، گنبد طلای حرمت
امروز، هیچ و هیچ و هیچ
یعنی که همه ی تلاشتان قدر خراب کردن همان درخشش ظاهری گنبد هم نتیجه نمی دهد
دشمن باید بیارزد برای دشمنی
مردان خداجوی موسوی
ماه هاست که برای دشمنی هم نمی ارزند دیگر
حتی قدر وهابی ها!
زبان سکوت
فروردین ۳۰م, ۱۳۹۰
زبان سرخ
که نه،
سر سبز تو را آخر
جذبه ی سکوتت به باد خواهد داد…
عدالت ناعادلانه!
فروردین ۲۳م, ۱۳۹۰
عدالتی که فقط برای برخی اجرا شود
عین بی عدالتی ست…
*تاجیک به جرم هتک حرمت فائزه هاشمی دستگیر شد
خاک بازی با آسمان
فروردین ۱۶م, ۱۳۹۰
همسفر کوچولوی من
فروردین ۱۵م, ۱۳۹۰
خاک افلاکی
فروردین ۱۴م, ۱۳۹۰
در من مانده ای دوکوهه!
فروردین ۱۲م, ۱۳۹۰
از سفر برگشته ام
اما
سفر از من برنمی گردد
*شمس لنگرودی
*رونوشت خاص به همه ی همسفرانی که کربلای ایران را قدم به قدم با هم گریه کردیم (+)
بی تو
اسفند ۲۰م, ۱۳۸۹
اگر نباشی، خودمو نمی کشم؛
ولی جای خالیت رو تا آخر عمرم همراه خودم می برم.
*سریال گمشده
حقیقت تلخ
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۹
قصه نخوان!
زندگی واقعی تر از عشق است؛
مثل ته خیار!
سکون
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۹
اتفاق قشنگ من
تو بودی که نیفتاده، رفتی
بعد از تو
مرا هزار اتفاق است
که هیچگاه نمی افتد
ردای سبز موسوی بر تن مرده ی مجاهدین خلق
اسفند ۱م, ۱۳۸۹
فراخوان بده؛
دارودسته ی رجوی ها منتظر بهانه اند
تا همه ی شهر من را
همه ی این سرزمین ناب را
- که اگر نباشد
جان من مباد -
به آتش بکشند
جنبشت
- سبز یا زرد-
رنگ و بوی مرگ گرفته؛
آدم ندارد
آدم های مرده ی مجاهدین را جان بده
نبش قبر کن!
تا سینه ی شهر را بدرند
لابد شنیده ای شایعه ی مرگ مسعود رجوی را؛
فراخوان بده؛
شاید دیر بجنبی
به گندم ملک اشرف هم نرسی!
-از اینجا که رانده شده ای
از آنجا هم می مانی-
اما نترس!
آدم های مرده
رهبران مرده می خواهند
انتخابشان را هم کرده اند؛
این ماه ها
تو که فراخوان می دهی
مرده های از قبر بیرون آمده
به خیابان می آیند
زنده های شهر مرا می کشند
بد هم نمی شود؛
نه تمکین به قانون می خواهد
نه احترام به رأی اکثریت
نه منطق و عقل
نه خروج از توهم
تو برای مجاهدین رهبر خوبی خواهی شد
بخواهی یا نخواهی
انتخابت کرده اند جناب موسوی!
مبارک باشد
* آنها که کور خوانده اند اما
تو کلاهت را بگذار بالاتر مهندس!
ایمان فروش!
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۹
طعنه نزن به کفر من!
کفر صادقانه ی من
به ایمان منافقانه ی تو
شرافت دارد؛
اقلش اینست که
جمعی را به خویش، مشغول نداشته ام!
صداقت کفر مرا
کس به نفاق ایمان تو
معامله نمی کند؛
ایمان فروشی نکن!
سامری و انقلاب مصر
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۹
سحر ساحران فرعون را
معجزه ی عصای موسی سوزاند
هلهله و شادی اش بجا ، اما
باید ترسید؛
اوباما که از آینده ی مصر می گوید
یعنی حیله ی سامری در راه است…
ابتذال عشق
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۹
دیروز ها
با یک نگاه عاشق می شدند
امروزها
با یک آی دی!
افسوس
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۹
مهربانی های این دل
روغن ِ ریخته را می ماند؛
نذر امامزاده ای کردمش
که مرده ای در آن نبود!




