web analytics

Pr0grammer

در تاریخ:۱۶ام مهر ۱۳۹۱

هنوز هم مردها،
وقتی‌که عاشق می‌شوند،

شعر مادر می‌گویند…

شاعر بدون دست…
حتی بدون چشم!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام شهریور ۱۳۹۱

بی صبرانه منتظر هستیم!

نه منتظر مرگ یا سلامت کسی.

منتظر آنها که وعده داده بودند:
تار مویی از سر موسوی کم بشود،
به ایران بر میگردیم…

برگردید!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام تیر ۱۳۹۱

در راه معشوق؛
هر زحمتی به یک معنا لذتی است.
در این راه فرماندهی از آن توست یا حسین (ع)…
میلاد امام حسین، حضرت عباس و امام سجاد مبارک

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۵ام خرداد ۱۳۹۱

آن روزها را بازخوانی کنیم

یا این روزها را ببینیم!؟

این دوگانگی را تو برطرف کن

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام اردیبهشت ۱۳۹۱

چندین یادداشت نوشتم و پاک کردم

در نبرد بین من و مصلحت؛

مصلحت پیروز شد…

 

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۸ام اردیبهشت ۱۳۹۱

او که خوب حافظی‌ست؛

هر وقت خداحافظی می‌کنی اما،
فکر کن تو باید چگونه مراقب خودت باشی…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۵ام فروردین ۱۳۹۱

از مادرش یاد گرفته،
سجده‌اش که تمام می‌شود،
همیشه مُهر را به دست گیرد.

بچه‌تر که بود،
همه چیز را با دهان آزمایش می‌کرد.
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام اسفند ۱۳۹۰

نه زمین و نه حتی آسمان،
هیچ کجا برای تماشا زیبا نیست…

یک نامحرم اما اگر باشد
که در میدان دیدت قرار گیرد…

آن‌وقت دیگر زیبا می‌شود برایت؛
تماشای هر کجا به جز صورت او

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱ام اسفند ۱۳۹۰

پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد
جوانی صدا زد: حاج خانم رسید طلاهاتون!
پیرزن گفت: من برای دو پسر شهیدم هم رسیدم نگرفتم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام بهمن ۱۳۹۰

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ناخودآگاه لبخندی روی لبانمان می نشاند…!

چه حس زیبایی است

چقدر دوست دارم این لبخندهای بیگناه را

و چه بیشتر دوست دارم این بعضی ها را …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام بهمن ۱۳۹۰

آمریکا،
اسراییل
و حاکمان مستبد منطقه،
همگی در

خطبه های آتشین
او

سوختند…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۳ام بهمن ۱۳۹۰

هر دو جهنمی هستیم!

من از گوشه ای

تو از گوشه ای دیگر

تو خطایی کرده ای

من خطای تو را نادیده گرفته ام

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام بهمن ۱۳۹۰

اگر توان مقابله با دشمن و

قدرت اطاعت از “ره بر ” را ندارید

لطفا …

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۶ام دی ۱۳۹۰

نه خود را به گناه یکدیگر تبرئه کنیم
نه از شرم گناه خود بر هم چشم پوشیم

من به عشق
تو هم به عشق

بیا اشتباهات یکدیگر را ببخشیم.

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام آذر ۱۳۹۰

مسخره است اینکه به مادری،
سفارش کنی
“فرزندت را…”

مادرها گاهی،
صدای فرزندشان را
از میان یک لشکر می‌شناسند!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام آذر ۱۳۹۰

به شوخی می گفتیم تو به محض اینکه برگردی شهید می شوی!
آن وقت روی سنگ مزارت می نویسند شهید حامد با یک روز سابقه خدمت!

چقدر می خندیدیم.

حال که تو برگشتی و همان یک روز را خدمت کردی و شهید شدی +
چقدر گریه کردیم…

شاید دوری تو از همسر و آن طفل شیرخوارت فرصتی بود برای آمادگی آن ها برای دوری های طولانی تر.
همسرت که در نبود تو، فرزندش را بدنیا آورد؛
حالا باید به تنهایی هم بزرگش کند،
برایش داستان از قهرمانی پدر بگوید.

شهادتت مبارک برادر حامد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام آذر ۱۳۹۰

در رکابت بجنگم،
تا آخرین نفس!

آخرین نفسم را اما،
تو با چشمانت بگیری…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۰ام آذر ۱۳۹۰

دیده ای این که می گویم!

نوزاد وقتی که شیر نخورده،
گریه که می کند صورت خودش را هم
می خراشد…

خودت بیا و تفسیر کن…
یا رازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۷ام آذر ۱۳۹۰

جان‌ها همه تو،
و ما همه
بدون تو هیچ!

خودت بیا و تفسیر کن…
بنفسی انت

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۶ام آذر ۱۳۹۰

کربلا قحطی آب
و ما همه
زنده بر این قحطی!

خودت بیا و تفسیر کن…
وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۲ام آبان ۱۳۹۰

شنیدم که: نگویید جائزالخطا؛

انسان دائم الخطاست…

استاد عزیز اخلاقمان می‌گفت

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۷ام آبان ۱۳۹۰

این روزها،
پر آبی اصفهان را که می‌بینم،
بیشتر می‌فهمم؛

جای شما چه خالی‌ست…

مولای آب و آئینه!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۹ام آبان ۱۳۹۰

پیش‌پیش از مینیمال نبودن این نوشته عذر می‌خواهم.

اولِ آشنایی من و مرتضا،
اعتکاف وبلاگ‌نویس‌ها بود،

نوجوانی شبیه به تمام عکس‌هایی که مدام،
در اطراف خود می‌بینیم و زیرش نوشته‌اند: شهید فلانی

مرتضا را از همان لحظه‌ی اول برادر یافتم.
یادم نمی‌رود،
شب‌های اعتکاف را تمام، کنار یکدیگر دراز کشیدیم و برایش حرف زدم،
حرف‌های مگو!
اصلش بعد از اعتکاف انگار،
من پیشِ مرتضا لخت و عور بودم!
تصورش را هم نمی‌کردم،
بتوانم آن همه ماجرا را
با تمام جزئیات،
ظرف سه روز برایش انشاء کنم.
و تصورش را هم نمی‌کردم،
که بتواند آن همه ماجرا را
با تمام جزئیات،
گوش کند!
و مهم‌تر اینکه
بعد از اعتکاف،
مرتضا مرا کافر نمی‌دانست
و من با آن همه افشاگری،
هنوز برادر مرتضا بودم!

سال‌ها از دوستی و برادری من و مرتضا می‌گذرد،
تنها کسی که هیچ سه روزی در دوستی‌مان نبوده که در آن از احوال یکدیگر بی‌خبر باشیم،
تنها کسی که هیچ‌وقت در مورد من
دچار سوء ظن نشده.
خیلی شده تماس‌هایش روی گوشی من،
بی‌ادبانه بی‌جواب بماند.
خیلی شده که ماه‌ها در خبر گرفتن ما از یکدیگر،
فقط او تماس‌گیرنده باشد.
خیلی وقت‌ها شده که برایش برادری و حتی دوستی نکرده‌ام.

اما مرتضا،
همیشه برای من،
مرتضا بوده،
دوست و برادر.

عاقبت ممنوعه را نمی‌دانم،
مهم هم نیست چندان.
اما این روز را خیلی خوب می‌دیدم،
و این روزها برایم مهم است
که همه نباشند
و من با برادرم،
اولین کسی که برای نوشتن به اینجا اضافه شد،
دوباره تنها باشیم؛
اینجا!

امشب عروسی مرتضاست،
چهارصد کیلومتر آنطرف‌تر.
راه زیادی نیست، اما…

عادت دارم به این نشدن‌ها،
با اینکه می‌دانم،
در لباس دامادی دیدنِ برادر،
می‌شد از بزرگترین لذت‌های زندگی باشد.

داداش مرتضا،
این یادداشت،
با قطره قطره اشکی که برایت موقع نوشتن‌ش ریختم
تقدیم به خوشبختی‌ت

دوستت دارم!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲ام آبان ۱۳۹۰

طلبه‌ها دو دسته‌اند:

سیریجانی
رفسنجانی

ایده‌اش از اینجا
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام مهر ۱۳۹۰

لازم نیست خبرنگار باشی،
تا غم این روزها را بفهمی!

یک روزهایی هم هست که،

هیچ خبری نیست!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۳ام مهر ۱۳۹۰

من می روم
اما
موسیقی واژه های ممنوعه
لالایی شب های بی قراری ام خواهد بود…

** شاید نیاز است روحم کمی خستگی از تن بدر کند
     فی الحال برای مدتی – مدتی؟! – اینجا نخواهم بود.

*** و گاه عزیمتم ناگزیر می شود (+)

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۸ام مهر ۱۳۹۰

سهم من که نیستی
سهم قصه های من بمان
سهم فکر من
عاشقانه های من
سهم خواب دست های من بمان

از کنار من که رفته ای
از خیال من مرو
از نگاه من که رفته ای
از هوای من مرو

سهم من که نیستی
سهم من نمی شوی
سهم دفترم
سهم واژه های من
سهم سطرهای خسته ام بمان

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۷ام مهر ۱۳۹۰

وقتی از شهری بدون آسمان، دلگیر می شوم

وقتی بغض گلویم را فشار می دهد

با همان چند قطره اشک

قاب عکست را پاک میکنم…

 

 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام مهر ۱۳۹۰

دگر از حُسن بکَن دل که مراد همگان است
چه این است و جز این نیست، امان‌نامه‌ی غیرت

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۳ام مهر ۱۳۹۰

بودنشان
نوشته نیست
خطوط مبهی ست
سیاه و دردآور…

خط می زنم
دانه دانه آدم ها را

حالا هنوز
گرچه قطور و جان دار
اما هرچه هست
دفتر تنهایی ام
بی خط خطی آدم هاست

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳ام مهر ۱۳۹۰

کل ارض کرب و بلا!
یعنی هر کجای عالم،
منکری انجام شود،

سیلی خورده ای هست که جگرش از غصه تکه تکه شود…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۱ام شهریور ۱۳۹۰

من و تنها یک سوال!

احمدی نژاد سال ۸۴ هم اگر بود؛
نامی از “بیداری اسلامی” برده نمی شد؟!؟

آقای احمدی نژاد!
نه که نمره ات قبولی نباشد،
از تو بیشتر انتظار داشتیم…
نوشته شده توسط:
در تاریخ:۳۰ام شهریور ۱۳۹۰

من مقابلِ تلویزیون،
تلویزیون مقابلِ من

خیره در چشم‌های هم،
آخرین اخبار را مرور می‌کنیم…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۹ام شهریور ۱۳۹۰

نه سخت است
نه دور و دیر؛
بهار را می گویم

حتی وسط همین هرم شهریوری زمین
کافی ست تو بخندی
من و زمین و زمان
                      بهار می شویم

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۲۷ام شهریور ۱۳۹۰

هدف ما جلب رضایت شماست،
هدف ما جلب رضایت مشتری است…

اولین بار بود میدیدم،
کاسب های خوب شهرمان؛
یکیشان اینطور نوشته بود:

هدف ما جلب رضایت خداست!

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۸ام شهریور ۱۳۹۰

ترجیح می دهم کسی “او”یم باشد و من به او نرسم
تا اینکه من “او”ی کسی باشم و او به من نرسد…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۶ام شهریور ۱۳۹۰

من
آن نقطه چین های میان جمله ام
واهمه ای بوده شاید
از نوشتنم… 

کسی بلدم نیست
                           نه می نویسندم
                           نه می خوانندم

میان کلمات گم می شوم… 

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۵ام شهریور ۱۳۹۰

با این همه توصیه‌‌ی اسلام به حُسن خلق،
باز هم خیلی وقت‌ها هوس می‌کنم،
میان جمع‌های مذهبی

کسی با من أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ برخورد کند…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۴ام شهریور ۱۳۹۰

نقش بوسه‌ی تو،
روی گونه‌ی من؛

هنوز یک خیالِ کاملا واقعی‌ست…

نوشته شده توسط:
در تاریخ:۱۳ام شهریور ۱۳۹۰

گیرم که نباشی؛

از من

کم نمی شود

این من ِ عاشقم


* اگر به سویت اینچنین دویده ام

   به عشق عاشقم نه بر وصال تو
   به ظلمت شبان بی فروغ من
   خیال عشق خوشتر از خیال تو

نوشته شده توسط:
  • آخرین ممنوعه‌ها

  • تبلیغات ممنوعه


  • آخرین نظرات

  • ^ بازگشت به بالا